تبليغاتX
اکنون جاودانه....

اکنون جاودانه....

وداع

آنقدرراه رفته ام که پا هایم تاول زده .اندازه یک وانت بار را با اتوبوس از آنکارا بردم استانبول فقط تصور کنید چطور اینهمه وسایل را بالای بلند ترین تپه استانبول وسط جنگل وسیعی که فقط صدای زوزه گرگ و شغال را میشنوی بردم داستانی است از مهربانی مردم آنجا و غر زدن های من که مگر جا قحط بود که باید بالای کوه دانشگاه بسازند . اما وقتی رسیدیم دیدن آنهمه زیبایی از آن بالا به من خسته و از نفس افتاده در کنار کوهی  از وسایل آنچنان آرامشی داد که همه چیز را فراموش کردم و در تمام این ده روز از نگهبان و باغبان این مجموعه  صد هکتاری گرفته تا رییس و بانی آنجا آنقدربه من مهربانی کردند که پسرم را با خیالی آسوده به آنها سپردم وبا تنی خسته اما دلی شاد با بهرام وداع کردم و او را بخدا سپردم که نگهدارش باشد.
+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم مهر 1389ساعت 10:29  توسط پروین بنابی  | 

پسرم دکتر میشه!

بهرام پزشکی دانشگاه مال تپه استانبول قبول شد.مغزم از شادی قفل شده !

+ نوشته شده در  یکشنبه سی و یکم مرداد 1389ساعت 1:1  توسط پروین بنابی  | 

حسرت

                                           

                                               آهوی کو هی در دشت چگونه دوذا

                                               او ندارد یار،بی یار چگونه بوذا


به داشته هامون آنقدر عادت کردیم که تصور از دست دادنشون را اصلا به فکرمون راه نمی دهیم.گاهی آنقدر در زندگی و روز مرگی غرق می شویم که همه عزیزانمون را فراموش میکنیم .اینکه چقدر به توجه ما نیاز دارند و چقدر ما به آنها.محبت را آنقدر خالصانه و بی توقع بما می دهند که آنرا نمی بینیم و نمی دانیم که تمام انرژی زندگیمان رااز آنها می گیریم.خیالمان راحت است که وجود دارند اما چطور نمی دانیم.نمی خواهم بعدا افسوس و حسرت این روز هارا بخورم که چرا زمان بیشتری را باعزیزانم نگذروندم چراباهاشون زندگی نکردم با اینکه میدانم این حسرت تا آخر عمر جانم را خواهد گداخت. از غصه ازدست دادنشون جرات نزدیک شدن بهشون را ندارم.ساعت ها پشت در های بسته زار میزنم و فکر نبودنشون وچشم براه رفتنشون تنم را میلرزونه....

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم مرداد 1389ساعت 17:58  توسط پروین بنابی  | 

دلم می خواهد....

دلم می‌خواهد
یک میس‌کال باشم برایت
شماره‌ای که سیوش نکرده‌ای
زیر لب تکرارم کنی
به یادم نیاوری

دلم می‌خواهد
بی‌اجازه‌ی تو
پادشاهی کنم
در ناخودآگاهت

۱۸ تیر ۸۹
سارا محمدی اردهالی
+ نوشته شده در  یکشنبه سوم مرداد 1389ساعت 1:20  توسط پروین بنابی  | 

حکایت ما

حکایت ما رفتن جان از بدن است،حکایت سوختن وساختن،با شوق رفتن وبا حسرت برگشتن است.حکایت شک است و تردید،کتمان و پنهانکاری .حکایت راز های سر به مهر ،حکایت دل و هر آنچه که در دل ها مدفون میشود.

ما زنها دل می بازیم، آسون هم دل می بازیم ،گاهی هم بسیار سخت اما بسادگی می شکنیم ،با تلنگری ،با نگاه سردی،باحرف نا مربوطی،با لمس بی احساسی سالهاست که میشکنیم وشکسته هایمان را در سکوتی تلخ دوباره و صد باره بهم وصل می کنیم تا زمانیکه یا میمیریم یااگر جسارت داشته باشیم رها می شویم.

بس که دوست داریم در چشم دنیا خوب جلوه کنیم!

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم تیر 1389ساعت 1:33  توسط پروین بنابی  | 

فرهنگ سازی

سال ها پیش وقتی کرباسچی شهردار تهران بود تمام شهر گلکاری شد.بار ها و بارها بچه ها و بزرگتر ها گل ها را کندند و دوباره کاشته شد و آنقدر این کار ادامه پیدا کرد تا همه خسته و اشباع شدند.الان تمام نقاط تهران از شمال تا جنوب و از غرب تا شرق گلکاری شده و کسی هم به آنها دست نمی زند.کرباسچی به مردم احترام گذاشت و به آنها گفت که شما لایق این هستید که از زیبایی ها لذت ببریدو این گام را چنان محکم برداشت که مردم را بعد از آن متوقع کرد بطوریکه هیچکدام از مسوولین شهرداری بعدی جرات بهم زدن این قاعده را نداشتند.

امروز قالیباف حرکت زیبای دیگری را آغاز کرده و آن عذر خواهی از مردم از طریق نصب تابلو ها در مراکز و معابر در حال بازسازی توسط شهرداری است.به ۳ زبان فارسی،انگلیسی و عربی.بسیاری ازمردم از جمله من از این حرکت شوکه شدیم چون برای اولین بار یکی از مسوولین بخاطر اینکه آسایش مردم را آنهم در جهت بهتر کردن ،بهم می زنداز آنها مکرا" عذر خواهی می کند.بار دیگر به ما احترام گذاشته شده است.

دوستانی چند سال پیش در تامین اجتماعی مشابه اینکار را شروع کردند و با نوشتن پیمان نامه هایی که در سراسر مراکز سازمان تامین اجتماعی نصب شد از شرکای اجتماعی سازمان یعنی کارفرمایان و بیمه شدگان خواستند که از سازمان متوقع باشند و حقشان را طلب کنند. این تلاش مدتی باعث آشتی آنها با سازمان شد اما متا سفانه چون مدیریت یکپارچه ای در راس سازمان تامین اجتماعی وجود نداشت این حرکت بدون پشتیبانی متوقف شد و ما ماندیم و یک دنیا حسرت و یاس!

+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم خرداد 1389ساعت 0:37  توسط پروین بنابی  | 

بوسه های ناگرفته!

سال۱۳۶۶سرکلاس حافظ دردانشکده ادبیات استاد عزیزی گفت :شعر های حافظ بوسه های ناگرفته است.بنظر شما درست تر ازاین جمله می تواند وجود داشته باشد؟!
+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم خرداد 1389ساعت 20:31  توسط پروین بنابی  | 

استرس

یکماه باید دست راستم وبال گردنم باشه از اتاق دکترم که داشتم می آمدم بیرون گفت یکماه سنسور های مغزت را ببندو آرام باش،استرس بی استرس.آمدم بیرون .موتور سواری داشت از پیاده رو می آمد خودم را کنار کشیدم بیشتر گاز داد و از بغلم رد شد.سوار پراید مسافر کشی شدم جلونشستم که هی پیاده و سوارنشم.توی خط عابر بفاصله ۱۰ سانتی زنی ترمز کرد که داشت عرض خیابون را رد میشدو نمی دونم به فاصله چند سانتی ماشینی را که داشت از فرعی در می آمد رد کرد ولی میدونم که از بس پاهامو به ترمز خیالی فشار دادم موقع پیاده شدن عضلات پام درد می کردوداشتم می رفتم که یکماه آروم باشم!
+ نوشته شده در  دوشنبه سوم خرداد 1389ساعت 18:25  توسط پروین بنابی  | 

واقعیت های اطرافمان

حلقه اشک توی چشماش و بغض توی گلوش فشار دست وپیچش بند کیف،غم صورتش،لرزش پره های دماغش،راه رفتن متزلزلش حاصل پدری هست که در هشت سالگی دودختر و مادرشون را تنها گذاشته و حالا بعد از۱۴ سال که یکی از دختر ها فوت کرده و مادر زمین گیر شده دختر ۲۲ ساله بدنبال بیمه کردن مادرعلیلش هست.پدری که معلوم نیست کجاست ،مرده ست یا زنده،به سزای عملش رسیده یا داره هنوز تقاص پس میده.اگر قرار است مجازاتی باشد چه زجری باید باشد تا جبران۱۴ سال دربدری مادرداغدار ،رنجیده وترک شده ای که برای زنده ماندنشان آنقدر جان کنده که در ۵۰ سالگی علیل شده ویا دختری که بدون اعتماد بنفس ،تنها وغمگین و درد کشیده که حرفی از پدر اشکی با تنفر و بغض را به چشمانش می آورد را بکند.

 

                                                                ***

اگر روزی گذرتون افتاد به یکی از بانک های اطراف بازار با دوقشر از مردم بیشتر از بقیه مواجه میشین ،یا کسانی که چک دستشون هست و با حساب های خالی روبرو میشن و موبایل بدست در حال تهدید کردن هستن یا کسانی که باز با موبایل در حال جور کردن پول با هزار ترفند تا سر برج هستن تا چک هاشون برگشت نخوره!

                                                              ***

بوی تریاک از مغازه ها و خونه های بالای آن بیرون میزنه.زاهدانی ها با لباس های محلیشون توی پیاده رو ها ولو شدن و توی جعبه های دستمال کاغذی عود و جادو وجنبل میفروشن!جوون های بیکار تکیده و خمار،کاسب های بدون مشتری،شاگرد رستوران های غذا بدست که از مغازه ای به مغازه ای می روند.اینجا خیابان ۱۵خرداد است .

                                                             ***

چهره های کم سن بین ۱۶تا۲۰سال با بزک های تند و زننده ،کرم پودری که روی صورت ماسیده،ماتیک قرمز و ریملی که مژه ها را سنگین کرده وموهای بلوند .شکل ظاهر اغلبشون همینطوره.با هم هماهنگ هستن عده ای صبح میان عده ای ظهرو توی بازار پلاسند هرکدومشون حریم دارندوکسی جرات تجاوز به حریم دیگری را ندارد .یک نفر مثل سایه دنبالشون هست تا مبادادست از پاخطا کنن.اینها حرفه ای ها هستن.اما با یک چرخ کوتاه توی مغازه های عطر و لباس فروشی غیر حرفه ای ها را میبینی ،دخترها وزن های جوونی که برای یک عطر یا لباس هر کاری میکنن.

این چهره پیدا و پنهان فحشا هست.

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم خرداد 1389ساعت 19:49  توسط پروین بنابی  | 

شادی

                 طفلی بنام شادی دیریست گمشده ست

                  با چشم های روشن براق

                 با گیسویی به بالای آرزو

                 هر کس از او نشانی دارد

                  ما را کند خبر

                  این هم نشان ما:    

                  یک سو خلیج فارس سوی دگر خزر

 

باز هم استاد عزیزم دکتر شفیعی کدکنی!  

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام اردیبهشت 1389ساعت 16:10  توسط پروین بنابی  |